![]() |
![]() |
|
| آرمان گرایی که با عصیان سقوط می کند |
|
از خیرگی چشمان تهی ام گریخته ام وبا قناری های بی صدا هم آوا سرود میخوانم. و اوقات مصنوعی میسازم. دیگر قلب ساده ام را تمام کرده ام!!! نگاه کن اینجا کودکی را به دار آویخته اند. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هستی |
|
|
آنقدر خسته ام که دیگر تسلیم طوفان میشوم چشمانم را خواب میکنم و به دستانش میسپارم و از تجسم قدرتش به وجد می آیم شربت سکر آورش را به لب میبرم و به سلا متی قمار مینوشم و دیگر چه فرق میکند پس از طوفان را که قلب ویران شده را جز این سامانی نبود!!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هستی |
|
|
در سکوت آنسوی حقیقت
به اندیشه نشسته ام رنج لحظه ها را اشکی ندارم زبان امید مضحک است و خورشید را فانوس باید افروخت. آفتاب به سخره رفته است و ذره هایش ظلمت می آفرینند. دو باره چیزی در من فرو ریخته و در سکوت آنسوی آوار خالی نشسته ام... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هستی |
|
|
در فاصله ی وحشتناک قلب ها و عشق با زبان دروغگو شان حقیقت را خاک میکنند. و دستان بیرحمشان در سوگ بی معنایی تقدس گستا خانه میرقصند. و طنین بی وقفهی زشتی صبحشان امید پناه شب از لبم می رباید و من باز به اصرار در قالب رهگذری بی تقدیر جاده شکسته را بیهوده بند میزنم! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هستی |
|
|
بر کپه ای از خاکستر ورق پاره های هستی ام از تو به تنهایی تاریکم پناه میبرم و به یا"س غمگنانه ی افکارم می نگرم به رنج بیهوده ی شانه های زندگی ام و گریز ناپذیری سقوطم! و خدای مرده ام که هنوز بیهوده به نگاه میخوانمش! بر میخیزم راهی در پیش میگیرم خستگی دردناک دستانم را پنهان میکنم و به انتظار مرگ" پرنده" قدم بر میدارم. و زیر لب نجوا کنان تکرار میکنم: راست است..راست..که انسان دیگر در انتظار ظهوری نیست و دختران عاشق با سوزن دراز برودری دوزی چشمان زود باور خود را دریده اند؟ ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هستی |
|
|
مثل دیوانه ای تمام پایان را , با قهقهه های دردآلود زیسته ام, خنده هایی که ازبرای حماقت قلبم, برمی آمدند, ولی قدرت خروج از اندیشه ی ملتهبم را نداشتند. چرا امشب, من دیوانه ام اشک نمی داند؟! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هستی |
|
|
در تاریکی لحظه ها سرگردانم. روی از چشمان بیگناه زندگی ام میگیرم و به طرح انتظاری که در نگاهم آماسیده, خیره میشوم انتظار کهنه ای که میداند قرنهاست حقیقت ویران شده است ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هستی |
|
|
دوباره همه چیز دست به دست هم داده اند, تا شبی تاریک و بدون روزنه (حتی دروغین) داشته باشم. شبی پر از حقیقت. با رفتن روشنایی از پشت پنجره اتاق د لگیرم, تمام حاله هایی را که با ترفند دور خود پیچیده بودم, آرام آرام محو میشوند. و تاریکی شب از هر سو ,همانند جاذبی,تمام دروغ هایی را که طی روز به خود قبولانده بودم, جذب میکند. ""من می مانم و خود"" خودی وحشناک و دیگرانی وحشتناکتر در پیرامونم! در اوج واقعیت, رنجی تحمل ناپذیر , تمام هستی ام را پر می کند. میدانم که برای رهایی از رنج حقیقت, باید خودخواهانه بیاندیشم. دوباره تکرار می کنم : مهم نیست. مهم نیست. ولی........... چقدر مشکل است که حتی تحمل وجود خود را نداشته باشی. این کلمات جادو کننده نیز,در سحر شب ,معانی خود را از دست داده اند! به ناچار خود را به دست افکارم می سپارم و با بیرحمی به مجازات خود می نشینم. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هستی |
|
|
شده جایی برسی که دیگه ندونی باید چیکار کنی؟ آخر خط! جایی که دیگه انتظار چیزی در تو نیست . چون زندگیت نمیتونه بهت بده . نه اشتباه گفتم; جایی که دیگه نمی تونی از زندگیت چیزی بگیری! چون نداره . جایی که یهو چشاتو باز میکنی میبینی هیچی نیستی . هیچکس هیچ چیزنیست . حتی افکارت هم....... اصلا" قرار نبود چیزی باشی . اونجاست که با بند بند وجودت درک میکنی "" احمقانه یعنی چه"" و از خودت می پرسی: قراره به چی برسم که باید در ازاش اینهمه رنج بکشم؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هستی |
|
|
یک طرف زیبایی است و, طرف دیگر, در هم شکستگان و پایمال شدگان. هر قدر هم این کار دشوار باشد من می خواهم به هردو طرف وفادار بمانم. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|